ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
389
معجم البلدان ( فارسى )
پايش تنديس روباهى ديده مىشود كه يك خوشهء انگور به دهان دارد . در كنار شهر آب انبارى در بسته هست ، كه « درجهء آب نما » دارد كه با كاهش و افزايش آب بالا و پايين مىرود . در دو سوى اين درجه نيز دو تنديس سنگين شير هست . گويند اين دو ، طلسم ديوار هستند . ] داستان گشايش اين شهر : سلمان پسر ربيعهء باهلى به روزگار عمر خطاب ( رض ) بر شهر يورش آورد و از دو دژ وبلنجر بگذشت . پس خاقان شاه [ 441 ] خزر با سپاهى در پشت رودخانهء بلنجر راه بر او بگرفت و سلمان و يارانش كه چهار هزار تن بودند شهيد شدند . عبد الرحمن پسر جمانه باهلى دربارهء سلمان پسر ربيعهء باهلى و قتيبه پسر مسلم باهلى چنين مىسرايد و به ايشان افتخار مىورزد : و ان لنا قبرين قبر بلنجر * و قبربصين استان يالك من قبر فهذا الّذى بالصين عمّت فتوحه * و هذا الّذى يسقى به سبل القطر « 1 » او مىگويد : [ تركان يا خزرها پس از آنكه سلمان ربيعه و يارانش را كشتند ، شبها بارانى از نور نزديك گور او و يارانش مىديدند ، پس همهء شهيدان را به خاك سپردند و جنازهء سلمان ربيعه را در تابوت نهاده به پرستشگاه مذهبى خود بردند و هر آنگاه كه خشكسالى و قحطى رخ دهد تابوت او را باز كنند تا باران ببارد . ] در جاى ديگر نيز ديدم كه چون ابو موسى اشعرى به سال 19 ه در روزگار عمر خطاب از يورش بر اصفهان بياسود ، تا سراقه پسر عمرو را كه « ذو النون » « 2 » خوانده مىشد به « دربند » فرستاد و عبد الرحمن پسر ربيعه را كه وى نيز « ذو النون » خوانده مىشد به پيشاهنگى آن سپاه گمارد . اينان پس از چند جنگ « دربند » را بگشودند و سراقهء پسر عمرو دربارهء آن چنين سروده : و من يك سائلا عنّى فانّى * بارض لا يؤاتيها القرار بباب التّرك ذى الابواب دار * لها فى كلّ ناحية مغار نذود جموعهم عمّا حوينا * و نقتلهم اذا باح السّرار سددنا كلّ فرج كان فيها * مكابرة اذا سطع الغبار و الحمنا الجبال جبال قبج * و جاور دورهم منّا ديار و بادرنا العدوّ و بكلّ فجّ * نناهبهم و قد طار الشّرار على خيل تعادى كلّ يوم * عتادا ليس يتبعها المهار « 3 »
--> ( 1 ) . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 730 ، س 8 براى « بلنجر » نيز به گواه آورده شده است . سرايندهء آن عبد الرحمن بن جمانه را آمدى ( م 370 ) در المؤتلف چ 1354 قاهره ، ص 80 ) آورده است و در لسان العرب ( ج 15 ، ص 16 ) او را شاعرى از جاهليت عرب شمرده است كه هرگاه درست باشد نشان مىدهد كه تركيب فارسى « چينستان » در نخستين سدهء هجرت نيز بر فرغانه كه مرزچين است به كار مىرفته . اما معنى شعر چنين است : ما دو گور داريم : يكى در بلنجر و ديگرى در چينستان كه چه گورى است ؟ ! آن كه در چين است همان است كه همهء آن كشور را بگشود و اين ديگرى كسى است كه از بركت گورش باريدن باران خواهند . ( 2 ) . طبرى در داستانى كه در سال 22 آورده لقب سراقه و پدرش را « ذو النور » و پادشاه دربند را « شهر براز » آورده است ( طبرى 1 ، ص 2623 ، ترجمهء پاينده : 1981 . ) ( 3 ) . اگر كسى از من جويا شد بداند : من در سرزمينى دوردست هستم دور از « دربند تركستان » كه درهها و مغازهها دارد . ما در اينجا از آنچه گرفتهايم نگهبانى مىكنيم و اگر يورش آورند ايشان را مىكشيم . ما همهء راهها را با گرد و خاك كردن بند آورديم . ما كوهستان « قبج » را به يكديگر دوختيم و در خانههايشان نشستيم . دشمن را در پناهگاه يافته غارت كرديم و آتش زديم . همه روزه با اسبان به يورش بىپايان پرداختيم .